سر راه "ساید" بود که خوردیم به همشیره ها. جلو رفتن و حرف زدن پیشنهاد رضا بود. سر و شکل زاغ و بورشان اوزی می زد، برای همین من گفتم عمرا "پا " بدهند. رضا رفت جلو و من ایستادم در موقعیت "ساپورت"، منتظر که "خیط" برگردد، با نیش باز برگشت! خلاصه سهم ما شد "wyn". بیست ساله بود و اهل یک قبرستانی دور و بر شیکاگو که هرچه گفت نفهمیدم، و از همان اول رضا شروع کرد به "غُرناله" کردن که سهم تو خوشگل تر شد. رفتیم "ساید" و "have a good time" و آبجی مان تا آنجا که می شد شرمنده مان کرد و بعد هم همانطور که پیدایشان شده بود،غیبشان زد و آخر شب هم - در واقع 4 صبح - کلی خندیدیم به قیافه درهم رضا که سرش بی کلاه مانده بود. بهرنگ هم که دنبال فرصت بود زد به جوک ساختن برای رضا که :" یه لره می ره سیدنی ...!"
از همان شب "پایه" شدم یک سری به "spanish club" بزنم. جمعه شب این هفته تنهایی رفتم. خلوت بود. دو به شک تو رفتن و نرفتن بودم که یک بابایی آمد جلو به حرف زدن. قبلا تو باشگاه دیده بودمش و قیافه اش عجیب مرا یاد یک بابایی توی باشگاه میدان آریاشهر می انداخت. پرسید:"where r u from". گفتم ایران. پرسید:"کجاش؟" خنده ام گرفت. رفتیم تو و یک ساعتی نشستیم به فک زدن و از قرار معلوم یک پای آنجاست. قیافه اش حدودا چهل - چهل و پنج ساله می زند. میانه قد است و موهای کم پشتی دارد و همیشه با ریش چند روز نزده می بینمش. یک کم که پای حرفش بنشینی، راحت می فهمی که به قول معروف، یک "نمه" موجی می زند و همینش بیشتر جذبم کرد: یک سادگی مجنون وار! خودش را "ارژنگ" معرفی کرد و من از همان اول به این فکر بودم که هیچ اوزی پیدا می شود بتواند این اسم را تلفظ کند!
"spanish club" با همه کلابهایی که دیدم تا حالا فرق می کند. در واقع بیشتر پاتوق است تا بار، بجز شنبه شبها که موزیک"spanish" ، کلی دختر و پسر را می کشد آنجا. یک گوشه دنج هم روی چند تا میز، بساط شطرنج چیده اند برای سن و سالدارها که دیگر از وقت رقص دونفره و بیلیاردشان گذشته است. با ارژنگ قرار گذاشتیم که فردا شب همانجا همدیگر را ببینیم. فردا توی باشگاه داشتم "قایقی" می زدم که عین اجل خراب شد سرم دوباره. با "خل خلی" حرف زدنش حال می کنم.
شب به سیامک گفتم بیاید برویم با هم. "ضدحال" شد که حوصله کلاب ندارم و بیا برویم
"circular quay" لب آب و این حرفها. ما هم گفتیم جهنم و ضرر. هرچند بعدا دوقدم که به سمت"پل هاربر" رفتیم، مثل سگ پشیمان شد. آخر آدم عاقل، شنبه شب توی سیدنی، با شلوارک و دمپایی می زند بیرون!؟ من هم کم نگذاشتم و توی راه، تا آنجا که بن جگرم راه می داد فحشش دادم. خلاصه نفری دو تا "اسمیرنوف" گرفتیم و رفتیم روی یکی از این پلهای شناور نشستیم به بالا و پایین رفتن. خدایی اش دمش گرم! چه حالی داد!
حدود ساعت دو زدیم به "جعده" برگشتن. "سیا" رفت خانه و من که حس و حال خانه آمدن نداشتم، رفتم سر قرار با ارژنگ. رسیده نرسیده، جلوی بار کلاب ، دیدمش نشسته است پشت یکی از میزهای کنار "dance floor". رفتم نشستم کنارش و آن "سگ سارون" گیتار و "وق وق" اسپانیایی، مجال داد فقط سری برای هم تکان بدهیم. همان سر تکان دادن هم گویا روشنش کرد و آقا ارژنگ زد به خط "dance".
اگر یک بار در تمام زندگیم افسوس خورده باشم که دوربین فیلمبرداری ندارم، همان شب بود. گفتم که توی حرف زدن کمی موجی می زد، رقصیدنش اصلا خود موج انفجار بود! جای مجید خالی! اگر بود تا یک هفته سوژه خنده بساط قلیانمان جور می شد. همینطور که داشتم به رقص ارژنگ می خندیدم، یک "fair lady" آمد نشست پشت میز ما. ما تازه داشتیم آبجی مان را "اسکن" می کردیم که ارژنگ "یکهو" مثل رتیل افتاد وسط و یک اشاره به من کرد و رفت بیخ گوش دختر خانم و یک چیزی گفت و ایشان هم یک نگاه به ما انداختند و یک لبخند مکش مرگ ما هم تحویل دادند - از همانها که :"ببین من اصلا خوشم نمیادا، ولی حالا چون گناه داری باشه!" - و دقیقا 20 ثانیه بعد، یکی از اتباع جمهوری چک، داشت توی بغل ما می رقصید! از آن وقت تا یک ساعت بعدش یادم هست که رقصیدیم، بعد یک صحنه هایی هم از خداحافظی یادم هست و دیگر هیچ، تا صبح فردایش که روی تخت اتاق سابق فرانسوی ها از خواب بیدار شدم، آنهم فقط به این خاطر که قرار بود با سیا برویم خانه ببینیم که رفتیم و دیدیم و پسندیدیم و دخترک احمق زبان نفهم تایلندی، تا همین الان ما را انگشت به یک جا منتظر نگه داشته است. از دیروز گفته ام که خانه را می خواهیم و صد تا "اس ام اس" هم زده ام، زنگ هم که می زنی مثل شترمرغ کُرچ، فقط آنطرف خط "اِم و اوم" می کند.
همین! و من الان به قول لرها، دندانم روی شکم هر چه چینی و تایلندی و کره ای است کار می کند با آن لهجه های گهشان! حالا می فهمم این اوزیهای بدبخت چه می کشند وقتی با ما حرف می زنند.

