"روباه را گویند چونان سگی پابرهنه همی می دویدی. گفتند چرا چنین می دوی؟ گفت شمارا مگر خبر نباشد که شیر سلطان شده است مر جنگل را و هرکه را که سه خایه داشتی، همه داشته ها از بیخ برکندی. گفتند تورا چه باک که تو را دو خایه بیشتر نباشد و از محنت ایام و جور ستمگران در امانی. گفت ستم آنست که نخست برکندی، بعد شمردی!" حکایت ما شده است حکایت همین جوک جنگلی. ما هم اول می کنیم، بعد می شمریم.
برای ثبت نام میانسال دوره "دیزاین" کالج باید چند تا طرح بزنم ببرم برایشان، از جمله چهارتا تمبر پستی با طرح یک نمای مشهور طبیعی یا غیر طبیعی استرالیا. فرمی که اطلاعات توش بود را همان روز اول یک نگاه سرسری انداختم و منتظر ماندم برای یک فرصت مناسب که وقت کنم و بیافتم روی کار، که شد همین آخر هفته قبل. جمعه تا آخر وقت، که بشود ساعت پنج بعد از ظهر "تلپ" شدم تو کتابخانه کالج به پرینت رنگی گرفتن از "اپرا هاوز" و "هاربر بریج" و این فک و شعرها، آن هم رنگی و به قطع a3 که خواسته بودند. فقط نزدیک بیست دلار بی زبان پول پرینتها شد. بعد هم رفتم به خرید وسایل مورد نیاز از جمله آبرنگ و مداد رنگی و ماژیک و کاغذ و قیچی و بقیه "اسگلجات" لازم. حالا بگذریم از اینکه جای کاغذ a3 از این کاغذ شیشه ایها خریدم و فرداش مجبور شدم روز تعطیل بروم دنبال کاغذ. حالا خوب است که این چینی ها مثل بقالی های خودمان جمعه و شنبه حالیشان نیست.
خلاصه فردا صبحش که بشود صبح شنبه نشستیم به کار. اول که رفتم دنبال کاغذ که چشمم خورد به کاغذ مخصوص آبرنگ. گفتم چه بهتر! خریدم. وقتی آمدم خانه یه نگاه دوباره به فرم مربوطه انداختم و فهمیدم نوشته است کاغذ باید سبک باشد. دوباره شال و کلاه کردیم سمت "چاینیز شاپ". آنجا هم دیدم کاغذ دارند به "گرم" های مختلف و چون از "گرم" کاغذی که لازم داشتم مطمئن نبودم – آنجای فرم را نخوانده بودم دوباره - دو جور کاغذ خریدم و آمدم خانه و زدم به جعده کار هنری!
حدود سه ساعت کار کردم و تازه کار اولین تمبر به نیمه رسیده بود که "یکهو" خدایی که اینهمه تلاش کردم ثابت کنم نیست، زد پس کله ام که یک نگاه دیگر به فرم اطلاعات بیانداز الاغ! ما هم انداختیم. نوشته بود یک سری چهارتایی "استامپ" روی یک کاغذ a3 که من "غازقوچ" چون اول کنده بودم تا بعد سر فرصت بشمرم، فکر کرده بودم چهارتا استامپ a3. مسئله هم فقط این نبود که کل آن روزم به فاک فنا رفت، مسئله این بود که تمام پرینت رنگی ها به قطع a3 بود و الان فقط به این درد می خورد که رویشان بنویسم تا اطلاع ثانوی تعطیل و بچسبانم رو کرکره مخم. آنقدر اعصابم از خربازی خودم خرد بود که تنها کاری که توانستم بکنم این بود که بروم بکپم. ساعت 5 بعد از ظهر خوابیدم تا بوق سگ فرداش.
دلیل اینهمه زوری هم که زدم که تا آخر آن هفته تمام شود این است که این هفته های آخر کورس زبان، "تسکها" دارند همینطور "کلفت تر" می شوند. یک مقاله و یک کنفرانس داریم سوای بقیه کلاسها، که بدجور رو اعصاب است. تا دیروز موضوع کار را هم نمی دانستم چی باید باشد. دیروز نشستم یک کم اینترنت را زیر و رو کردم تا بالاخره دیدم دیوار از دیوار همان خدا کوتاهتر نیست و به هر چیز دیگری بخواهم گیر بدهم نه وقتش را پیدا می کنم، نه منابع را. اما این یکی – به قول همکلاسیمان مهنوش – اینقدر تو این چند هزار سال آدمها درباره اش ور زده اند، یک "سرچ" کوچک بکنی عین کمد آقای "ووپی" مطلب می ریزد سرت. همان دیروز هم یک مناظره به چشمم خورد بین دوتا استاد دانشگاه کالیفورنیا که زده بودند سر و کله شان در رد و اثبات وجود خدا. کار قشنگ دکتر "گوردون استین" این بود که آمده بود هر یازده برهان اثبات وجود خدا را رد کرده بود. همانهایی که تو دبیرستان هم سه – چهارتایش را به خورد خودمان می دادند. وقت کنم "می ترجمم" می گذارم رو شعور.
دیروز هم کلاس به قول اینها کلی "فان" بود. زنک "بریتیش" کلاس مهارتهای سروکله زدن، یک بازی اختراع کرده بود برای به حرکت انداختن این جمع گنگ و گول، که کلی خنده بازار بود. ما هم در طول بازی چند باری جریمه شدیم و یک بار هم مجبور شدیم یک سکه دو دلاری را بگذاریم روی تیغه دماغمان. یادش بخیر تلویزیون ایران و "شیرین کاری" های مسهل برنامه های کودک. فکرش را هم نمی کردم تا پانزده هزار کیلومتر برد داشته باشند. خلاصه که خانم معلم مشکوک به "لزبین" بودنمان را دو – سه باری تا مرز قهقه خنداندیم و از نگاهشان خواندیم که ما شاگرد "کولشان" هستیم و بسی ما را غنج می رود دلشان!
کلاب بچه جقله های کتابخانه هورنزبی هم دیگر مثل قدیم نیست. بچه های گروه کر جلسات تمرین را انداخته اند همزمان با کلاب که البته بد نیست. مشکل اینجاست که حضرات والدین گروه کر می آیند و هرکدامشان هم بچه هایشان را می آورند با خودشان. خودشان که می روند تو جلسه آواز خوانی و ما می مانیم و یک لشکر سلم و تور بچه که هر کدامشان خداوندگار ونگ هستند برای خودشان. فعلا تو همین یکی – دو هفته یکی از چوبهای بیلیارد انحنا برداشته است از بس سوارش شده اند وقت بازی. من نمی فهمم ! مگر مجبوری بیایی بازی را بکنی که چوبش یک و نیم برابر قد خودت است؟ همین روزهاست که آدمکهای فوتبال دستی هم بروند وسط چمنها به بشکن و بالابنداز! از وقتی هم که جمیله نیست کتابخانه هورنزبی چیزی کم دارد انگار. مخصوصا آخر وقتها که در را می بندیم و کسی نیست بگوید:" بچه ها وقت دارین؟ می خواین بریم یه کافی بخوریم؟" و بعد سیگارش را بگیراند و بگوید:"اگه دوست دارین البته!"

