تبليغاتX
و اینک ، آخر دنیا

و اینک ، آخر دنیا

یک تبعید خود خواسته

اطلاعیه

 رفقا! *

از آنجایی که زندگی کوتاه است و ما در این مدت کوتاه کارهای بسی مهمتری داریم از نشستن و زل زدن به صفحه مانیتور که آیا بلاگفا دوست دارد ماتحت مبارکش را بجنباند و یک صفحه برای ما باز کند یا نه، بالاخره پس و کش و قوسهای فراوان ، حجت بر ما تمام شد و در یک حرکت ویرچوال - انقلابی، تصمیم گرفتیم که ما هم به دامن اجنبی پناه برده ، به شکل مجازی نیز مهاجرت کنیم. فلذا بدینوسیکه به تمام همسنگران اعلام می شود که زین پس ما را در اینجا بخوانند جان عزیزشان.


*من جدیدا تمایلات فرو خورده چپی ام بدجور عود کرده! لطفا یکی من را بکشد از برق تا یک کاری دست خودم ندادم.

+   یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 0:27   اهورا فرزام  | 


هفته های تعطیل میان ترم است. به قول خودشان تعطیلات زمستانی! فرصت خوبی است برای فیلم دیدن بعد از سه نیمه شب که اینترنت پر سرعت می شود و نامحدود. سر صبح هم می خوابم تا دم شب. کلا عادت شده است اینطور خواب و بیداری، سربند شلوغی های ایران که می نشستیم تا سه و چهار صبح پای اینترنت به امید یک خبر از یک گوشه ایران. هرچند که کلا من آدم شبم بیشتر تا آدم روز.

کورس انگلیسی را پاس نکردم و همه اش هم به خاطر امتحان "رایتینگ" آخری که توی همین خرتوخری ها بود و صبح گفتم فلان ننه اش و سرم را کردم زیر پتو و تخت خوابیدم. معلممان "فِلِنا" گفته بود قبلا که اگر این آخری را ندهید به فاک فنا می روید. راستش زیاد جدی نگرفتم اینقدر که اینها "ایزی گویینگ" هستند. خلاصه که به خاطر قانون کورس که یا همه را پاس می کنید یا برو بوق بزن، ما رفتیم بوق بزنیم. هرچند کلی یاد گرفتم توی این مدت و به مدرکش هم احتیاج نداشتم دیگر چرا که ترم بعد هم در خدمت همین "هورنزبی تِیف" هستیم با کورس "گرافیک". داستان امتحان ورودی کورس گرافیک هم جالب بود برای نوشتن که خورد به "خودزنی" جمهوری اسلامی و اتفاقات بعدی و حسش پرید کلا.

کلا این روزها حس هیچ کاری نیست. تنها بهانه های بیرون رفتن از خانه، دو روز در هفته باشگاه رفتن است و دو روز کتابخانه ایرانیان که تو انتخابات آخری به افتخار عضویت در هیئت مدیره اش نائل آمدیم. به قول معروف نمردیم و عضو هیئت مدیره هم شدیم! مابقی اوقات شبانه روز یا خوابم، یا ولو شده ام توی تخت و دارم فیلم می بینم یا کتاب می خوانم و یا به قول اینها "موج سواری" می کنم توی اینترنت، هرچند صدقه سر "سری لانکن آیدل" اینترنت را دو – سه روزه خالی کردند بچه های همخانه.

سه شنبه این هفته هم ساعت نه و نیم صبح باید بکوبم بروم تا "اوبرن"، و این بار نه برای رستوران ایرانی و نه برای تنباکو میوه ای. جلسه کاریابی دولتی است برای هماهنگی کار مرتبط با رشته پیدا کردن و این حرفها. هنوز هیچ ذهنیتی ندارم که قرار است چه بشود. رفتم "فصلی خواهم نبشت"،  البته همه اینها بستگی دارد به بلاگفا و سیستمی که تازگیها از هر ده تا کلیک، دوتایش را جواب می دهد!

+   یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 21:39   اهورا فرزام  | 

مراسم یادبود شهدای راه آزادی

تاون هال سیدنی

28 جون - 7 تیر

عکسها را گذاشته ام روی شعور. بلاگفای ننه خوشگل یکی - دو روز است لینک نمی دهد اصلا. لینک شعور همین گوشه سمت راست است. جور لینک را خودتان باید بکشید اگر دوست دارید.

+   دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 3:13   اهورا فرزام  | 


شاید خیلی ها "جوان بائز" را بشناسند. خواننده زن امریکایی و دوست و همراه "باب دیلن"، با آن اعتفاد راسخش به "عدم خشونت" و حقوق بشر. ترانه ای دارد به نام "we shall overcome" به مضمون اینکه ما پیروز می شویم روزی و در صلح خواهیم زیست. امشب که دیدم پیرزن این ترانه را به فارسی و گویا در آشپزخانه خانه اش بازخوانی کرده است، بغض خفه ام کرد. خوانده بودم که در وبسایت شخصی اش به خط سبز برای ملت ایران بزرگداشت نوشته است. اما این ترانه چیز دیگری بود. گوش دادم بارها، به یاد همه عزیزان دربند اوین، و امشب بیش از همیشه در این روزهای سیاه یقین کردم که "ما پیروز می شیم."

+   شنبه ششم تیر 1388ساعت 4:4   اهورا فرزام  | 


ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب است. ولو شده ام روی تخت و دارم کتاب می خوانم، و مثل همیشه به ضرب و زور دیکشنری حتی با وجود اینکه متن کتاب ساده است و جذاب. بیشتر لغتها را تا به حال صد بار خوانده ام و معنی شان را کشیده ام بیرون، ولی چه می شود کرد با مغزی که گوز مگس را هم نگه نمی دارد توی خودش. پانزده هزار کیلومتر دورتر، توی شهری که دو سال پیش با بغض و کینه ترکش کردم، جلوی آن هرم خباثت علم شده توی میدان بهارستان، ماشین آدم کشی جلاد خیابان پاستور حسابی سرش گرم است. آخرین خبر، اصابت گلوله به گلوی دختری 19 ساله بود و اینکه آدمخواران حکومت علوی حتی اجازه نداده اند کسی کمکش کند. گوشی ام زنگ می زند. از ایران است. به خیال اینکه شاید دوستی باشد با بغضی "فرو کوفته"، جواب می دهم. صدای مادرم می آید مابین یک خروار جیغ و ویغ گوش آزار. حوصله اش را ندارم: "حاج خانوم! اینجا ساعت یک و نیم نصفه شبه!" وسط همان جیغ و ویغ گوش آزاری که کم کم دارد اعصابم را می ریزد به هم می گوید :"ببخشید! نامزدی آزاده – دختر خاله ام- بود گفتم بهت خبر بدم خوشحال شی!" بعد گوشی را می دهد به خاله که کمی قربان قد و بالای نداشته مان برود و مثل همیشه بپرسد که کی برمی گردی و من هم مثل همیشه دروغ بگویم که به همین زودیها. حالم خوش نیست اصلا. زبانم نمی چرخد به گفتن اینکه حالا چه وقت نامزدی و بزن و برقص بود در این روزها و شبهای سیاه وطن. خدای جلادها را شکر که تماس قطع می شود. می خواهم بالا بیاورم. حالم به هم می خورد از خودم. از تیره ام. از شرمی که هروقت نگاه می کنم به پشت سر، توی تنم منفجر می شود و تمام لذت بودنم را تکه تکه می کند. باید با کسی حرف بزنم ... می نویسم.


+   پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 4:1   اهورا فرزام  |